قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

45

تاريخ نگارستان ( فارسى )

داشتم و آن را بيفايده مىانگاشتم تا آنكه روزگارى بر آن گذشت و ميانهء فرزندان رشيد رسيد بدانجا كه رسيد و طاهر ببغداد آمده والى گرديد من در آن اوان از غايت افلاس و بيكارى در خانهء خود نشسته و در خروج و دخول بر خود بسته بودم و در آن اثنا كسى حلقه بدر زد و من كسى نداشتم كه در باز كند زن خود را گفتم بنگر تا چه كس است وى بازآمده گفت سرهنگى چند مىنمايند مرا توهم تمام روى نموده بالضروره بيرون رفتم چنان ظاهر شد كه طاهر مرا طلبيده و مرا خودخرى نبود كه سوار شوم ايشان مركبى دادند برنشستم چون چشم طاهر بر من افتاد تعظيمى فراخور نموده فرمانى كه فضل در طلب من ارسال داشته بود نمود كه خلاصه آنكه احمد را پنجاه هزار درم و بيست مركب داده بسوى خراسان روانه كن من بخاطر خوش به منزل آمده متوجه خراسان شدم چون بصحبت فضل رسيدم مرا نزد مأمون برده تعريف بيش از بيش نمود و هم در آن مجلس مهم ديوان توقيع راجعهء من قرار داد فضل كه شب به منزل آمد مرا طلبيد در اثناى سخن از من پرسيد كه هيچ ميانه تو و استاد من يحيى آشنائى بود مرا وصيت يحيى بخاطر رسيده نصف رقعه‌اى كه نوشته بود از بغل بدر آورده به دستش دادم فضل دست در زير مصلى كرد نصف ديگر را درآورده بر پهلوى هم نهاده نگريست مضمون آنكه عمر و دولت ما به آخر رسيد اكنون زمان ظهور دولت تست چون احمد و پدرش ابى خالد را بر ذمت ما حقوق ثابت است و توفيق عذرخواهى از ما غايب اگر آن فرزند عذر بخواهد دور نيست [ 59 - رشيد عباسى با منذر دمشقى . ] 59 و منها آورده‌اند كه رشيد بعد از انهدام خاندان برامكه حكم كرد كه هيچكس زبان بمكارم و احسان ايشان نگشايد گويند در آن اوقات هرروزه پيرى مىآمد و در خانهاى ايشان كه ويران شده بود كرسى مينهاد و بر بالاى آن شرح فضائل آن طبقه را بسمع جمع ميرسانيد و بهايهاى ميگريست جامى : سنگدل آنكه چون به منزل يار * بگذرد نگذرد ز صبر و قرار بيقرارى و بيخودى نكند * ترك آئين بخردى نكند رشيد كه اينخبر شنيد خشمناك شد با حضارش امر نمود همان لحظه آوردند از موقف سياست حكم بقتلش واقع شد پير بيچاره گفت حسبنا الله تعالى مرا آنقدر فرصت ده كه دو كلمه به خدمت معروض دارم بعد از آن حكم تراست گفت بگو پير گفت مرا منذر بن مغيرهء دمشقى گويند آباء و اجداد بنده در سلك بزرگان شام انتظام داشتند حوادث ايام قرين حال من گشته صبح اقبال بشام ادبار تبديل يافت من از كمال اختلال حال اهل و عيال را برداشته خود را بدار السلام بغداد رسانيدم حافظ : بسوخت ايندل خام و بكام خود نرسيد * بكام اگر برسيدى بريختى خوناب و فرزندان را در فلان دروازه بر در مسجد نشانده فقير باميد آنكه يكى از كرام انام مرا در جوار خود گيرد به شهر درآمدم چه بميان بازار رسيدم ديدم جمعى از اكابر و معارف باتفاق يكديگر ميگذرند با خود گفتم بيشك آنان بدعوتى ميروند چون از گرسنگى